آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

سه شنبه13بهمن94

ا ینروزهایمان استرس سرفه های علی است. دوباره شروع سرفه هاش و شب بیداری های من و شیطنت های افزون علی برای اینکه تا آرنج می کنه تو حلقه ش و با سرفه هاش غذای خورده و نخورده ش رو میاره بالا. البته گلاب به روی مبارکتان. دیشب نیمه های شب باز این حرکت رو زد و من بعد از تعویض لباسا و خوابوندنش کلی بالای سرش نشستم و گریه کردم. همه آرزوی من اینه که این روزها بگذره و علی کمی بزرگتر شه و شاید بار این همه مریضی ها کم شه. این عکس ها هم مربوط به مهد که برای شب یلدا و فصل زمستون دکور زده بودن و دقیقاً عکس های یلدا یه روزه بعد تولد آویسا گلیه و من با پرسیدن رنگ و حال و احوال دکورا برا آویسا و علی لباس آوردم... بقیه در ادامه...
13 بهمن 1394

یکشنبه 11بهمن94

  روز شنبه رو مرخصی گرفتم از آن جهت که پسرکمان ببریم واکسن یک و نیم سالگیش رو بزنیم. صبح زود اکیپی تشکیل دادیم و به همراه همراه همیشگی در این مواقع یعنی خاله شهناز راهی مرکز بهداشت شدیم. خیلی شلوغ بود بعد اعتراض به خاطر اینکه یک نفر رو هم برای واکسیناسیون و هم غربالگری گذاشته بودند و صف جلو نمیرفت، یه نفر دیگه به پرسنل اضافه کردند و بعد یه ساعت نوبت ما شد. و در تمام مدت علی کوچولو در آغوش من بود و لحظه ای حاضر نبود سنگرش رو ترک کنه. موقع برگشت بنا به قولی که به آویسا داده بودم رفتیم مطب دکتر برای سوراخ کردن گوشش. از اونجا که علی حاضر نمیشد بره بغل خاله شهناز مجبور شدیم که دخترک به همراه خاله شهناز بره داخل اتاق دکتر. بعد بیرون...
11 بهمن 1394

سه شنبه6بهمن94(اندر احوالات این روزا)

سلام به دوستان خودم .دوستتون دارم و از همین جا روی ماه تمام گل هاتون رو می بوسم. آویسا طلای مامان و علی کوچولو شیطون بلای مامان این روزها ساعات پر تلاطمی برای مادر خویش رقم میزنن. از تحویل گرفتن دم مهد و سوار شدن ماشین و کشمکش های داخل ماشین تا رفتن به خونه و درگیری های کودکانه. جالبه علی کوچولو من رو صدا میزنه و با اشاره به آویسا شکایت می کنه. مامان مامان آیی بعد سرش تکون میده و من مثل انیمشین ریرا باید ترجمش کنم  و اون با نشانه سر حرف من رو تأیید می کنه. بعضی وقت ها هم صدام میزنه و در حالی که صدام می کنه و من نگاش می کنم آویسا رو میزنه و وقتی من همچنان نگاش می کنم خودش رو بهش نزدیک می کنه و می بوسه.ج...
6 بهمن 1394

سه شنبه29دی94

این روزهای ما می گذرد کمی سخت. نوپایی پسرمان  و کنجکاوی های پسرانه اش، حس بزرگی دخترکمان که سعی می کند برای برادرش مادری کند و این دو در تضاد و بیشتر زمان به کشمکش. پسرکمان دامنه لغاتشان گسترده شده اند: دلا:سلام الو به:الله اکبر توپ، آپو،آجی دندان های آسیاب بالا هم زده اند بیرون. تقریباً هر دو هفته یه بار و هر دفعه هم به دلیلی باید بریم دکتر یعنی کلاً با دکتر قرارداد داریم . یه روزم مجبور شدم به خاطر قی چشماش که البته دیگر خوب شده بود و مهد هم دیگه می خواست خیلی بگه ما رعایت می کنیم و البته بماند که هر وقت به ما میرسه رعایتش می گیره مجبور شدم علی رو بیارم اداره و اونم خودش برنامه ای بود. تنهایی در ا...
29 دی 1394

22آذر94(تولد و شهر بازی)

آخر هفته پیش روزهای پر فراز  نشیبی برای خانواده کوچک ما بود. روز چهارشنبه وقتی به اتفاق بچه ها رفتیم خونه دیدیم علی کوچولو صداش به شدت گرفته و نمی تونه حرف بزنه. وقتی بابایی اومد قصد رفتن به مطب آقای دکتر نمودیم و البته بماند 2ساعت تمام در ترافیک موندیم با کلی اوضاع آشفته رفتیم مطب. شلوغی مطب و دیر رسیدن نوبت ما و الزام زدن آمپول دگزا و بقیه قضایا باعث شد که ساعت 12 به خانه رجعت نماییم.  شبش هم باید به خاطر پسرکمان بیدار می ماندیم . آقای همسر هم  سرما خوردند و مجموعه کامل شد. روز جمعه ای هم طبق قولی که به آویسا داده بودیم باید می بردیمش شهر بازی . علی رغم اینکه آقای همسر حالشان زیاد مساعد نبود اما به خاطر تولد دخمل...
22 آذر 1394

چهارشنبه18آذر94

  سلام باز ما اومده ایم با یه سبد دعا برای شادی و سلامتی  همه دوستان و گلهایشان و گلکان خودم. علی کوچولوی ما این روزها دامنه لغاتشان بیشتر شده است و تقریباً یه هفته ای می شود که اسم خودش رو بر زبان میاره. و همش دنبال گوشی تلفنه و زمانی که گوشی تلفن زنگ می خوره با سرعتی به سمتش میره  و همش گریه می کنه تا از من بگیره و گاهی که  گوشی به دستش میاد با یه صدایی میگه:الووو. عاشق توپ بازی و دنبال بازی با خواهریه و جدیداً هم خیلی زود ناراحت میشه  و اگه چیزی بخواد بهش ندیم سرش رو میندازه پایین و با لب و لوچه های آویزان شروع می کنه به گریه کردن. چهارشنبه پیش (11آذر) با آویسا و صبا و علی کوچولو و با...
18 آذر 1394

یکشنبه2آذر94(اندراحوالات این روزا)

  سلام و صد سلام به همه دوستان صمیمی و با مرام خودم که هر چند این روزا بنده  دیر به دیر فضای مجازی کودکانم را بروز می کنم اما آنان همیشه به بنده لطف داشته و دارند و همیشه جویای حال این مادر می باشند. روزها می گذرد پسرکم دیگه کم کم داره بزرگ میشه و هر روز شیرین تر و با اضافه شدن به دامنه لغاتش نازتر. این روزها تا در خونه صدا میده علی کوچولو سریع میدوئه و میگه:کیئه؟ رابطه ش هم با خواهری بهتر شده در بعضی موارد با یکدیگر بازی می نمایند. دندان هایش کماکان همان یکی و نصفی مانده و هیچ اثری  از باقی دندان ها به چشم نمیخوره. آلرژیش کمی بهتر شده. ولی خواب های شبش نامنظم و تقریباً  تا صبح یه چند سفری ما رو بیدار م...
1 آذر 1394

یکشنبه17آبان 94؟(روزها می گذرند...)

با سلامی مجدد و بازگشتی دوباره. گاهی فکر می کنم همیشه نباید شاکی بود و همیشه نباید آغاز کلام با خستگی و بدون انرژی آغاز شود. گاه شاید برخلاف امواج بود گاهی شاید باید به همه خستگی ها پشت کرد زمان را نادیده گرفت به بودن فکر کرد به با هم بودن ، گاهی باید اندکی هم که شده ازداشته هایمان لذت ببریم از لبخند کودکمان از چای عصرانه با همسرمان، از دوره ای کوچک میان دوستانمان از همان گفتگوهای دم مهد با همکارانمان از همه چیزها نباید ساده گذشت شاید روزی رسد که حسرت همین روزهای خودمان را داشته باشیم... هفته ای که گذشت هفته ای پر از فعالیت و کار بود. تب پسرم از دوشنبه پیش، که مجبور شدم تا آخر هفته اداره نرم. اومدن خانواده عزیزم به همراه عمه مهرب...
17 آبان 1394

اندر احوال این روزا

سلام به دوستان گلم. دلمان همی برایتان تنگ شده است...این روزهای ما همه همین طور برای خودش می گذرد. آلرژی و سخت دندان آوردن های علی و بیقراری های شبانه ش، آویسا و بزرگ شدنش و شیرین زبونی هاش و کشمکش های بین خواهر و برادر، خانه و آشپزی و اداره و همسر همه ش شده دل مشغولی های این روزهای بنده. آخر هفته پیش  رفتیم دیار شمال و سری به خانواده بند زدیم و البته هوا بارانی بود و دخترکمان از بازی با ماسه ها که در سر می پروراند باز ماند. پسرک هم که تازه راه رفتن شان شکل آدمیزادی گرفته است تجربه اولین بار کفش پوشیدن و قدم زدن در سبزه و سنگریزه ها برایش جالب بود. هر چند سفر کوتاهی بود ولی هوایی تازه نمودیم و دلی سبک کردی...
26 مهر 1394